تبلیغات
آت‍ـــِنـــÃthenaــا - بازارچه خیریه رعد

آت‍ـــِنـــÃthenaــا

Miss Architect

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ



بازارچه خیریه رعد

دو سه ماه پیش یكی از دوستام به اسم نیلوفر وقتی یكی از دستبند های دست سازمو دید بهم درباره یك بازارچه خیریه كه هر ساله شهریور ماه برگزار میشه گفت و قرار شد كه برام یك غرفه بگیره و من هم كارهام رو ببرم و بفروشم. 
چهارشنبه گذشته جشنواره شروع شد و تا ساعت نه شب جمعه ادامه داشت.
توی این سه روز خیلی بهم خوش گذشت ، كلی با ادم های جدید آشنا شدم ، كلی خندیدم كلی چیزهای جدید یاد گرفتم و كلی ایده جدید هم رفتم.
uhsi_img_20150830_180029.jpg
روز اول زیاد برام جالب نبود چون خلوت بود و كسی نمیومد خرید كنه ازم. زیاد اطرافم رو نمیشناختم با بقیه راحت نبودم البته این بخاطر دیر جوش بودن و خجالتی بودنمه. در هر حال دوست داشتم كه این روز و روزهای دیگه زود تر تموم شه و سریع برگردم قزوین.
غرفه من شماره 33 بود. -عدد شانسم 3 هست دو تا عدد شانس كنار هم - سمت راست غرفه 34 و سمت چپ 32 و همینجور الی اخر. غرفه 34 خانوم و آقای اسحاقی بودن كه كار معرق انجام میدادند و توی خود رعد هم به بچه های رعد به صورت افتخاری معرق آموزش میدادند. من ازشون یك شاخه گل چوبی خریدم.
تو ردیف روبه رو مون دختری بود به اسم ناهید كه با پارچه آویز های جغدی درست میكرد خیلی بامزه و ناز بودن و همه از اون جغد ها ازش میخریدن من هم تنها جغدی كه روش طرح دونه برف داشت رو خریدم.
همسایه سمت چپم هم یه پسر 16-17 ساله به اسم همایون بود كه سنگ های زینتی میفروخت. من از اولش هی میخواستم ازش یه سنگ بخرم اما روم نمیشد بالاخره شب رفتم و ازش سنگ ماه تولدمو خریدم - آمیتیس بنفش- .
غرفه زیاد نبود اما كارهاشون جالب بود.یه غرفه بود به اسم دست پیچ كه دریم كچر و اینچور چیزا میفروخت. یه غرفه بود تابلو های كاشی كاری و ملیله میفروخت. كنار ناهید خانوم یه خانومی بود به اسم پونه كه با لاك روی سنگ طرح های ماندلا میكشید و به صورت گردنبند میفروخت. كنار پونه خانوم ، ریحانه خانوم با ویترای تابلو های قشنگ كشیده بود. و غرفه های دیگر هم خوراكی و اینجور چیزا بودن.
روز دوم یكی اومد كه با سیم های اهنی و مسی مجسمه درست میكرد و همون لحظه كه كارهاش رو باز كرد كلی كنار غرفه اش شلوغ شد و كلی طرفدار پیدا كرد. من كه كارهای بقیه رو میدیدم احساس كردم كارهای خودم خیلی سطح پایین و بچگانه هست. برای همین تصمیم گرفتم كه تا برای سال بعد حتما با ایده های جدید و تك بیام.
روز سوم و روز آخر اصلا دلم نمیخواست كه به این زودی ها تموم شه. روز اول میخواستم كه خیلی سریع تموم شه اما روز سوم ناراحت بودم كه داره تموم میشه و دلم میخواست كه بیشتر بود. حداقل یك هفته تا ده روز.
آخرای نمایشگاه یه خانومه با دخترش -ترنم- اومدن و بعد كه خانومه فهمید همه كارهای غرفه من كار خودمه به دخترش گفت حتما از اینجا یه چی بردار و بعد هم گفت كه بیاد كنار من وایسته یه عكس ازمون بگیره میگفت: "این دو روز دیگه معروف میشه نمیشه پیداش كرد".
وقتی كه دیگه تموم شد و داشتم جمع و جور میكردم به این فكر افتادم كه به همسایه هام یه یادگاری بدم و كارت پستالهای جغدی ای رو كه درست كرده بودم رو به خانوم اسحاقی ، همایون ، ناهید و پونه خانوم دادم و پونه خانوم و همایون هم بهم یادگاری دادن و منو حسابی شرمنده كردن.

این سه روز هم مثل برق و باد گذشت و رفت. اما كاش كه بیشتر بود. دلم برای همه تنگ میشه. برای همایون ، ناهید خانوم ، پونه خانوم ، دوست همایون محمد رضا كه خیلی پسر باحالی بود و خیلی های دیگه . امیدوارم زنده باشم و همشون رو سال بعد هم ببینم.

جغدهای ناهید خانوم
minz_img_20150826_232138.jpg

غرفه من
u5lv_img_20150827_001406.jpg
خریدهای من
7p0z_img_20150829_113737.jpg

یادگاری ها
bhqa_img_20150829_114528.jpg




طبقه بندی:
#Athi_Doing، #Athi_Photography ، #Athi_Project، #Athi_Note،
[ دوشنبه 9 شهریور 1394 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ Athena Ak ] [ نظرات() ]